یاور همیشه مومن

و اکنون تو با مرگ رفته ای و من تنها با این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم...و این زندگی من است

 

سلام دوستای گلم بنا به دلایلی مجبور به کوچ شدم و یه خونه دیگه برا خودم پیدا کردم

اینم ادرسش : http://m-k-b.blogfa.com

خوشحال میشم تو اون شهر غریب هم تنهام نذارینو پیشم بیاینلبخند



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤



سلام دوستای گلم .نماز و روزه هاتون قبول منو وقت دعای دم افطارتون فراموش نکنید.

یادمه کلاس دوم ابتدایی بودم یکی از روزای هفته بنا به علتی که یادم نمیاد مدرسمون

تعطیل شد البته یکی از دوستام بهم گفته بود و خودم از خانوم ناظممون نپرسیده بودم

مامانم با یه تحکم خاصی ازم پرسید مطمئنی مدرسه تعطیله ؟ اگه تعطیل نبود چی ؟

منکه هوری دلم ریخته بود با یه لحن آرومی که شبیه به زمزمه بود گفتم آره ...ویادم میاد

رو ایوون خونمون قدم رو میکردم و دستام رو تو هم قلاب کرده بودم رو به آسمون با یه

 تشویش خاصی میگفتم :...

خدایا  یعنی میشه واقعا مدرسه تعطیل باشه... خدایا خواهش میکنم

...خدایا قول میدم اگه اینکارو واسم بکنی دیگه تا آخر عمرم چیزی ازت نخوام...

هر وقت که از خدا درخواستی دارم یاد اون روزم میفتم و خنده ام میگیره که از اون

روز تا حالا من چند تا دعا کردم و چندین خواهش داشتم ؟؟!!!!!!



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦



                         

وقتی خودمو با دخترای هم سن و سال دور برم مقایسه میکنم , احساس میکنم خیلی باهاشون

فرق دارم و از بابت این تفاوت خیلی خدا رو شکر میکنم . خدا رو شکر که هیچ وقت  به پسری دل

 نبستم  و رفیق نشدم .

 وقتی امروز  غروب محبوبه جلوم نشسته بود و به پهنای صورت اشک میبارید و زار میزد که دلم 

میخوادش اماعقلم پسش میزنه امروز همه چی بینمون تموم شد ؛ وقتی دیدم زینب بعد از 

 جدا شدن از امیر تا چه حدافسرده و عصبی شده ؛ و یا وقتی که پسری که دختر داییم

دوسش داشت در کمال ناباوریش رفت وبا کس دیگه ای ازدواج کرد و دختر داییم شکست

و خرد شد و  ناامید ؛ یا یه دوست دیگه ام که با وجود اینکه خیلی برنامه ها واسه آینده اش

داشت ولی چون دلبسته کسی شد که زمین تا آسمون با اون فرق می کرد و به خاطر اینکه مبادا

اونو از دست بده از تمام آرزوهاش دست کشید , کلافه و عصبی بود  و نمونه های زیاد دیگه ....

همش از خدا میخوام همیشه هوامو داشته باشه تا مبادا با این تفاوتی که بهش افتخار

میکنم دچار غرور بشم و منم مثل اونا شم .

خدا رو شکر که هیچوقت نخواست چشام به خاطر رفاقت و دلبستگی های پوچ و بیهوده

کاسه خون شه ؛

رفاقتی که هیچی تهش نیست جز غم و غصه ....



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦



     

 

                                 کجاست منتظر تو ؟چه انتظار عجیبی  !   

                                 تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
       
                                 عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت  

                                  چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت!

                               چه بی خیال نشستیم چه کوششی؟چه وفایی؟  

                                   فقط نشستیم و گفتیم خدا کند که بیا یی

عید بزرگ نیمه شعبان مبارک..    از همه التماس دعا داریم

برگرفته از وبلاگ مشاوره وبلاگی



نویسنده : شقایق ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧



    و باز دلم بنا به قانون این دنیا گرفت؛ دلم آشوب شد ؛

احساس کردم 

 که شکستم در درون  و باز مردم و  زنده شدم؛ باز

حسود شدم. غبطه خوردم, بغض فرو دادم, سرم را بالا نگه داشتم مبادا

  اشکی  سرازیر شود.

   و با لبی لرزان آرام زمزمه کردم:
             
                                             خوش به حالش ؛ برادر دارد...



نویسنده : شقایق ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥



این روزا و شبای خوبش رو به همه تبریک میگم

                                    از همتون التماس دعا



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤



دوست دارم بروم سر به سرم مگذارید         گریه ام را به حساب سفرم مگذارید

نیستم اهل زمین با همه مشکل دارم       پر گرگ است زمین بسته پرم مگذارید

عشقبازی شما حال مرا می گیرد      به خدا خسته شدم در به درم مگذارید

بوی کافور گرفتم , لحدم آماده است       دوست دارم بروم سر به سرم مگذارید

                              



نویسنده : شقایق ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳



                     گفتم این شهر فریب است بیا برگردیم

                    رسم این شهر غریب است بیا برگردیم

                   یک نفر بود که ما دل به نگاهش دادیم

                   خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم



نویسنده : شقایق ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱



تو گذشتی و شب و روز گذشت

آن زمانها ,

به امیدی که تو برخواهی گشت

پای هر پنجره , مات ,

مینشستم به تماشا ,تنها  ,

گاه بر پرده ابر

گاه در روزن ماه دور , تا دورترین جاها می رفت نگاه؛

باز میگشتم تنها , هیهات!

چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز!

...

فریدون مشیری



نویسنده : شقایق ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧


 

تولد امام  نازنینم  حضرت علی (علیه السلام)

رو به همه  بابا های گل تبریک میگم

سیر و سلوک من   KHODA19



نویسنده : شقایق ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥


 

شعرش طولانیه ولی به تا آخر خوندش می ارزهابرو

چه درد آلود و وحشتناک

نمیگردد ربانم تا بگویم ماجرا چون بود

چه بود این تیر بیرحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز !!

چه و حشتناک !

نمی آید مرا باور .

و من با این شبیخونهای بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر .

ندانستم , نمی دانم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر ,

- چه گویم ؟ آه ! -

نشستم عاجز و بی اختیار آنگاه

به ایمانی شگفت آور

بسی پیغامها , سوگند ها دادم

خدا با شکسته تر دل و خسته تر خاطر

و در من باوری بی شگ و از من سخت ناباورتر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریاران بر سر

که زنهار , ای خدا , ای داور , ای دادار

مبادا راست باشد این خبر زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را .

نمی دانی چه چنگی ذر جگر می افکند این درد !

ترا هم با تو سوگند آی!

مکن مپسند این مگذار.

خداوندا خداوندا پس از هرگز

پس از هرگز همین یک آرزو یک خواست

همین یک بار

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد میگرید

خدایا بحق هر چه مردانند

ببین یک مرد میگرید ...!

چه بی رحمند صیادان مرگ ای داد

. فریادا چه بیهوده است این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی

نو گل امید باغچه یاران.

چه بی رحمند صیادان

از این نفرین شده مسکین خراب آباد.

تسلی میدهم خود را

که اکنون آسمانها را ,‌ ز چشم ...اختران دور دست شعر

بر او هر شب نثاری هست, روشن مثل شعرش , مثل نامش پاک.

ولی دردا , دریغا , او چرا خاموش ؟

چرا در خاک....؟

مهدی اخوان ثالث



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥


 

چوپانی دیدم گوژ پشت خسته کوله ای بر دوش شاخه ای در دست گوسفندان را هی میکرد که مبادا شاخ

تیز بزکان خطی خشی بیندازد و ماشین فلان قیمت آقایی خراب شود چوپانی دیدم خسته دردمند ولی

زیبا ساده میخندید.



نویسنده : شقایق ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤


 

الا ای سند باد ای موج بی برگشت امیدم

میان پنجه سیمرغ یاسی سهمگین افتاد

میان نای مردانی که با او آشنا بودند

 پس از آن اتفاق سرخ آوایی حزین افتاد

 غلاف از دشنه خالی گشت کابووسی هویدا شد

 و یک آیینه از طاقی بر زمین افتاد



نویسنده : شقایق ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤